تبليغاتX
sharlek=eshgh

عشقکی

 
 
 

با  من  غریـبـگی   نکن  بـا  من  که  در گـیـر  توام
چشــماتو  از  من بـر ندار  من مات  تصـویـر  توام



یکشنبه یکم شهریور 1388 |

One song can spark a moment

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

One flower can wake the dream

یك گل میتواند بهار را بیاورد

One tree can start a forest

یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد

One bird can herald spring

یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

One smile begins a friendship

یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد

One handclasp lifts a soul

یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند

One star can guide a ship at sea

یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند

One word can frame the goal

یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند

One vote can change a nation

یك رای میتواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند

One sunbeam lights a room

یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند

One candle wipes out darkness

یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد

One laugh will conquer gloom

یك خنده میتواند افسردگی را محو كند

One hope will raise our spirits

یك امید روحیه را بالا می برد

One touch can show you care

یك دست دادن  می تواند ارزش  شما رانشان دهد.

One voice can speak with wisdom

یک سخن نشانگر عقل شماست

One heart can know what"s true

یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

One life can make a difference

یك زندگی میتواند متفاوت باشد

You see, it"s up to you

شما میبینی پس تصمیم با شماست



پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |

دلبرکم چيزی بگو
به من که از گريه پرم
به من که بی صدای تو
از شب شکست ميخورم

دلبرکم چيزی بگو
به من که گرم هق هقم
به من که آخرينه ی
آواره های عاشقم

چيزی بگو که آينه
خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی

نذار که از سکوت تو
پر پر بشن ترانه ها
دوباره من بمونم و
خاکستر پروانه ها

چيزی بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
کابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره

چيزی بگو اما نگو
قصه ی ما بسر رسيد
نگو که خورشيدک من
چادر شب به سر کشيد

دقيقه ها غزل ميگن
وقتی سکوت و ميشکنی
قناری ها عاشق ميشن
وقتی تو حرف ميزنی

دلبرکم چيزی بگو
به من که خاموش توام
به من که هم بستر تو
اما فراموش توام

چيزی بگو که آينه
خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی

نذار که از سکوت تو
پر پر بشن ترانه ها

دوباره من بمونم و
خاکستر پروانه ها

چيزی بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره

کابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره

چيزی بگو اما نگو
قصه ی ما بسر رسيد

نگو که خورشيدک من
چادر شب به سر کشيد

چيزی بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره

کابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره

چيزی بگو اما نگو
قصه ی ما بسر رسيد



چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 |
دنيای نامرديست, زبانت را نمی فهمند, مادام عشقی را به تو تعنه ميزنند, که تو هيچ نقشی در آن نداشتی, جز يک دلباخته !

باورد ندارد که دوستش داری, چون فکر ميکند هنوز هم ديگری را دوست داری !

اما در اين نامرد بازار تنها به دستان کسی اعتماد کن, که با عشق دستهايت را گرم کند.

عشق را نمی فهمند, عشق را در بازی هايی بچه گانه ای ميبينند که فقط مرا ميخنداند !!!

عشقت را نثارش کن, عاشقيت را به او ثابت کن, چون شايد فردا ديگر بهاری نباشد ...



چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 |

رسم..

 
 

ما کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم.


ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن
.


و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن
.


اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره
.


اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست



چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 |
خدایاااااااااااااااااااا شکرررررررررررررررررررررت

خیلی دووووووووووووووووست دارم

بالاخره همون کسی که میخواستم تمام رازامو بدونه پیداش کردم

یکی که از همه نظر بهش اعتماد دارم

یکی که از گوشتو استخونه خودمه

یکی که هیچ وقت فکر  نمیکردم بتونم باهاش درد و دل کنم

یکی که واقعا دلش برام میسوزه

یکی که...................

اون هیچ کس نمیتونه باشه جز داادااش جووووووووووووووووووووووووووووونم

خدای شکرت که منو از تنهایی در اوردی

شکرت که آرزومو بر آورده کردی

شکرت که یه راهنمای دلسوز بهم دادی





جمعه بیست و سوم مرداد 1388 |
از همه چی خسته شدم

چرا نباید یکی رو داشته باشم که بهش اعتماد کنم

چرا نباید یکی رو داشته باشم که بهم اعتماد داشته باشه

چرا کسی نیست که منو درک کنه

چرا باید همیشه تنها باشم

چرا یکی نیست که من باهاش دردو دل کنم

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیگه خسته شدم

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااا

تا کی باید تو تنهاییم گریه کنم

تا کی آخه خدااااااا،تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس کی میاد اون روز..................کی؟؟؟؟؟؟













پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 |
 خدايا، اي سازنده شب و روز، اي بي نياز از اما و اگر و هنوز،‌ اي برازنده خاطره انگيز ترين عشقها، اگر يك قدم از تو دور شوم، قلبم سردتر از قطب شمال خواهد شد.

 خدايا، تو از نفسهايم به من نزديك تري و مي داني كه پس فردا در كدام چاه خواهم افتاد و كدام در به رويم بسته خواهد شد

 خدايا، نه سرگردان جاده سرنوشت بودم و نه در جستجوي بهشت، بلكه منتظر بودم كسي بيايد و مهربانانه آسمان را بشكافد و تو را واضح تر از امروز به من نشان دهد و سايه هاي شب را از پيراهنم پاك كند.

 و اینک بخاطر فرشته ای که از گنجینه ی رحمت ازلیت بر من فرود اورده ای سپاس فراوان بر عرش عظیمت جاری میسازم
واز تو میطلبم تا با فرشته ام :

 

يك لحظه هم مارا تنها مگذار و ديدن سپيده دم را از ما دريغ مدار!

 خدايا، اي آنكه هيچ كس شبيه تو نيست و زيبايي گسترده تو در بالهاي متوازن و رنگارنگ پروانه ها و سوسوي ستاره هاي خوشبخت پيداست، از تو مي خواهیم چشم بر زشتي هايمان فرو بندي و از اينكه باغهاي آباد فطرتمان به غارت رفته است، بر ما خرده نگيري!
 
خدايا، چراغهايي را كه در اعماق درونمان مرده اند،‌ روشن كن و مارا در اين سالهاي سترون گناه با ابرهاي دست و دلباز آشتي بده!
 
و اینک با بوسه ای بر جا پاهای مسافری تازه وارد ولی آشنا که از این پس میزبان غم و شادیم خواهد بود این روز را که سالها تپش قلب ارامم را بر اوج قله های تلاطم خواهد نشاند تبریک میگویم



پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 |

رفتی

 
 
رفتی  

رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست ارزوهاي محالم
ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم
غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم
هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش
وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش
اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو اتيش عشقت گر گرفتن و بلد شد
اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش
تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش



چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |
باز خواهم گشت

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...



چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |
من اسير عشق تو مجنون و شيدای تو ام
عاشق آنروی چون مهتاب زيبای تو ام

در خيالم نيست تصويری جز از سيمای تو
از دل و جان شيفته ايی آن قد و بالای تو ام

درسکوت و نيمه شب در خلوت و تنهايی ام
از فراقت سوزم و فانوس شب های تو ام

سوخته ام در شعله ايی حسرت چو شمع محفلت
با تن سوزان دايم محفل آرای تو ام

مرغ دل در خون طبيد و ليک هرگز دم نزد
چونکه من قوی وفا در موج دريای تو ام

دور ز آغوش تو در غربت سرای زندگی
من به رويا ها هميش غرق تماشای تو ام

بوده ام در خوابها اندر کنار تو هميش
هرچند ای نازنين تنهای تنهای تو ام

بر در و ديوار شهر عشق تو نام من است
من همان يک عاشق رسوای رسوای تو ام

از درون سينه خيزد روی لب اسرار دل
هر شب و هر روز من در فکر و سودای تو ام

دوست داشتم دارمت خواهم داشت تا روز مرگ
عاشق ديروز و هم امروز و فردای تو ام.


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |
خواستم از خدا ...!!

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!




چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

 
 

میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت

حضرت مهدی (عج) بر شما مبارکباد




شنبه هفدهم مرداد 1388 |

خوشگل

 
 
نه میخندم ,نه میخوام گریه کنم برای تو
این ازم بر نمیاد که آب بشم به پای تو

تو کتم نمیره که دوباره خام تو بشم
واسه من طعمه نذار... محاله رام تو بشم

بار و بندیلو ببند , اینجا دیگه جای تو نیست
تو ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست
  واسه من گریه نکن , به درد من نمیخوره
تو گوشم قصه نگو... گوشم از این حرفا پره

آره ... بار و بندیلو ببند , اینجا دیگه جای تو نیست
تو ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست

نه... واسه من گریه نکن , به درد من نمیخوره
تو گوشم قصه نگو... گوشم از این حرفا پره...
بهتره از تو گوشت این پنبه رو در بیاری
که این دفعه با گریه هات سر و تشو هم بیاری
قلب منو شکستیو یه گوشه ای نشستی
پاشو بارو بندیلو ببند ...


پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 |

رقص

 
 



پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 |

خوابم یا بیدارم
 تو با منی با من
 نزدیک تر از پیرهن
باور کنم یا نه ، هرم نفس هاتو
 ایثار تن سوز نجیب دستاتو
 خوابم یا بیدارم
 لمس تنت خواب نیست
 این روشنی از توست
 بگو از آفتاب نیست
 بگو که بیدارم
 بگو که رؤیا نیست
 بگو که بعد از این
 جدایی با ما نیست
 اگه این فقط یه خوابه
 تا ابد بذار بخوابم
 بذار آفتاب شم و تو خواب
 از تو چشم تو بتابم
 بذار اون پرنده باشم
 که با تن زخمی اسیره
 عاشق مرگه که شاید
 توی دست تو بمیره
خوابم یا بیدارم
 ای اومده از خواب
 آغوشتو وا کن
قلب منو دریاب
 برای خواب من
 ای بهترین تعبیر
 با من مدارا کن
 ای عشق دامنگیر
 من بی تو اندوه سرد زمستونم
 پرنده ای زخمی ، اسیر بارونم
 ای مثل من عاشق
 همتای محبوب
 بمون بمون با من
 ای بهترین ، ای خوب

  



سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |

آنی

 
 
به نام خداوند بخشنده و مهربان ...

                                      مهربان ......

                                                 مهربان ...

سلامی بی پاسخ ...

بی تو برای تو ...

می دونی آنی یعنی چی ؟؟؟ یعنی ماه ... البته  میشه گفت معنی سریع و تند هم میده ... آخه خیلی سریع اومد و رفت ... ماهی که اندازه یک شب هم نموند...

گفتی که با هم دوست بمونیم ؟؟؟ گفتم آره اما تا کجا تو خندیدی و گفتی دوستی که تا نداره ...

یاد اون قصه افتادم که شکلاتا رو نخورد و رفت ... با خودم گفتم حالا که تو گفتی دوستی تا نداره بذار کام این دوستی رو با شکلاتایی که دوست داری شیرین کنم ، برات شکلات گرفتم اما برای خودم نگرفتم ... گفتم تو بخوری که دوست داری ، اما تو شکلاتا رو خوردی و به منم ندادی و رفتی ...

نه تنها برای دوستی تا گذاشتی ، بلکه کم من رو هم تا کردی

اما حالا بایدبگم تا کجا می خوای بری و تا کجا می خوای که  تنهام بذاری ؟؟؟ آیاد قصه جدائی ما تا نداره ؟؟؟

همیشه رسم بر این بوده که وقتی کسی مسافره و می خواد سفر برده با دوستاش خداحافظی می کنه ، اما همه چیز و زیر پا گذاشتی ...

تو تاریکی و تنهائی خودم زندگی می کردم اما زنده بودم و زندگی می کردم ... اومدی و منو از تنهائی درآوردی که تنهام بذاری ؟؟؟ تو که نمی خواستی بمونی چرا اومدی ؟؟؟چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟؟

حالا فقط زندگی می کنم ...

آآآآآآآآآآآآآآی آدمکا ... تا کی ، تا کی می خواین دل بشکونین ؟؟؟ اگر چراغی روشن نمی کنین ، همین شمع رو هم خاموش نکنین ...



سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |
عاشقت خواهم ماند...

 

عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت بي آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بي هيچ سخني گوش خواهم داد بي هيچ اندوهي در آغوشت خواهم گريست بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد بي هيچ گرمايي كنار آشيانه ي تو آشيانه مي كنم...

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده...

حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...

عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري ....

اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره...

 



سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |

قلبدفتر عشـــق كه بسته شـدقلب
قلبديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدمقلب
قلبخونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدونقلب
قلببه پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمقلب
قلباونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودقلب
قلببد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدقلب
قلببراي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتقلب
قلبحالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدقلب
قلبتــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوقلب
قلببـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدمقلب
قلبغــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتقلب
قلببازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمقلب
قلباز تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمقلب
قلباز دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمقلب
قلبچــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودمقلب
قلبچــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيمقلب
قلبدوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنقلب
قلبفردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهقلب
قلبچه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــوقلب
قلبآخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشهقلب
قلبدسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزهقلب
قلببزن تير خـــــــــــــــــلاص روقلب
قلبازاون كه عاشقـــت بودقلب
قلببشنواين التماسروقلب
قلبــــــــــــــــــــــقلب
قلبـــــــــــــــقلب
قلبـــــــــــقلب
قلبـــــــقلب



سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |

 
 

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی  

  دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی



سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |

تو

 
 
تو بودی

وجود من تو بودی

تنها کسم تو بودی

برای آخرین بار تو پیشه من نموندی

بد جور دل و سوزندی

من چه دلی شکستم

این جور دل و شکوندی

دوست دارم عزیزم

تنهام نذار تو قربت

می خوام که با تو باشم

با عشق و با لطوفت


سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |

من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه

گل نباشه

بشت بنجره نباشی

دلم از

دلت جدا شه

من که باورم نمیشه

تو نمونی

تو نباشی

من نباشم

مگه میشه

تو نمونی

من نمیرم

زنده باشم

من که باورم نمیشه

بردن اسم تو از یاد

اخه حس عاشقی رو

دستای تو یاد من داد

زیر سایه تو بودن

از گذشته تا همیشه

منو جا نذار تو دردها

اخه باورم نمیشه

من که باورم نمیشه

.......................

من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه...............



سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |

گفت:

 
 

گفت: مي خوام رو قلبت به يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...

گفتم:كجا؟

گفت:رو قلبت...

گفتم:مي توني؟

گفت:آره زياد سخت نيست...

گفتم:بنويس تا براي هميشه بمونه...

يه خنجر برداشت...

گفتم:اين چيه؟

گفت:هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس.

ساكت شدم...

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي؟

خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت:

دوستت دارم ديوونه!!!

اون رفته خيلي وقته...كجا؟نمي دونم.

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده...خدايا عشقم بر گرده.



سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |

تولد

 
 
 

 

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.

By:CloWn]Mehran

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:23  توسط دلم گرفت - م  |  4 هم نفس



یکشنبه نوزدهم آبان 1387 |

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.

 به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.

به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.

 به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.

به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.

آهي کشيد و سخت گريست

By:CloWn]Mehran



یکشنبه نوزدهم آبان 1387 |

 

سخن نیک